داستان رستم و اسفندیار

0
1151

داستان رستم و اسفندیار

سخن در داستان رستم و اسفندیار بود. برنهاده بودیم که نخست داستان را کوتاه بازگوییم، هر جا نکته‌ای هم بود، نغز شایسته‌ی درنگ و کاوش و بررسی،‌از آن درنگذریم، سرانجام بدین پرسش بنیادین پاسخ بدهیم که چرا رستم در روبارویی با اسفندیار به نیرنگ و فریب و ترفند دست یازید. دو دیگر این که چرا برآنیم که این داستان حماسی‌ترین داستان ایران و یا شاید بتوان گفت جهان است. در این باره تاکنون چندبار سخن گفته شده است.

رستم خشمناک از آن که اسفندیار پیکی به نزد او نفرستاده است و وی را به خرگاه و خوان خویش فرانخوانده است، پگاهان فردا به نزد اسفندیار می‌رود و از او گلایه می‌کند که آیا این آیین مردانگی است که پیمان به سر نبرند؟ اسفندیار پوزش می‌خواهد، می‌گوید که راه دراز بود و روز گرم. نخواستم که تو را بیازارم و رنجه بدارم، اگر خواهان آنی که با من به بزم بنشینی، هم اکنون می‌توانیم این بزم را سامان بدهیم. در کشاکش این گفتگو همچنان آن هماوردی و ستیز را بازمی‌یابیم. با آن که نخستین دیدار رستم و اسفندیار، دیداری مهرآمیز و دوستانه است، هر دو یکدیگر را می‌ستایند،‌از این که هر کدام بخت آن را یافته است که دیگری را دیدار کند، خدای را سپاس می‌گزارند، اما این مهر و دوستی دیری نمی‌پاید که به ستیز در سخن می‌انجامد. اسفندیار، رستم را می‌نکوهد که از دودمانی نامدار و نژاده نیست. پدر او زال است که مرغ پرورده است و از لاشه‌هایی که سیمرغ به جوجه‌گان خود می‌داده است، توشه برگرفته است. خوب این خوارداشتی است بزرگ زیرا لاشه در بسیاری از آیین‌های جهان سخت پلشت و پلید است، از آن میان در آیین‌های ایرانی، مردارخوار کسی است که از پلیدی توشه می‌ستاند. رستم در برابر به ستایش نیاکان خود می‌پردازد و از کردارهای شگفت پهلوانی خویش یاد می‌آورد، سرانجام می‌گوید که اگر او به مازندران نمی‌رفت و کاووس را از چنگ دیو سپید نمی‌رهانید، او در مازندران کشته می‌شد، کیخسروِی پدید نمی‌آمد که لهراسب را به پادشاهی برساند و فرزند او گشتاسب پس از وی بر اورنگ فرمانروایی ایران برنشیند و اسفندیاری پدید بیاید که در آن روز در برابر رستم لاف بزند و خود را بستاید.

می‌بینیم که در پیوند رستم و اسفندیار همواره مهر و کین، آشتی و ستیز، در کنار یکدیگرند. از این گفتگو، این ناسازی آشکارا دیده می‌شود اما هنگامی که سرانجام بزم آراسته می‌شود، رستم بدان فراخوانده می‌آید، رنجشی دیگر مایه‌ی آزار او می‌شود، اسفندیار گفته بوده است که جایگاه رستم را در سوی چپ او بیارایند، رستم این رفتار را ناپسند می‌شمارد، خوارداشت خود را در آن می‌بیند زیرا در باورشناسی ایرانی، سوی چپ، سوی گجسته و بی‌شگون و اهریمنی است،‌وارونه‌ی سوی راست که سویی است همایون و بشگون و اهورایی، هم از این روست که هنگامی که سهراب هژیر را بر خاک فرومی‌کوبد، هژیر پیش از آن که از سهراب زنهار بجوید، به سوی راست خود اندکی می‌غلتد، می‌توان گفت این رفتار، رفتاری بوده است از سر فال نیک. هنوز هم پدران و مادران ما به ما اندرز می‌گویند که هنگامی که نخست بار به خانه‌ای نو در می‌آییم، پای راست را در آن خانه بنهیم یا نمونه‌ای دیگر، اگر ما پگاهان به کسی بازخوریم، بدخوی، ترش‌روی، ستیزه‌جوی، به او می‌گوییم مگر از دنده‌ی چپ برخاسته‌ای؟ به هر شیوه سوی راست، سویی است خجسته.

در دیگر سامانه‌های اسطوره‌ای و باورشناختی جهان هم ما این ویژگی را می‌بینیم،‌راست هم سوی را نشان می‌دهد هم آن چه را به آیین و درست است، در زبان پارسی. واژه‌ای که با این واژه‌ی ایرانی هم ریشه است، برای نمونه در زبان انگلیسی “Right” است که هر دو کاربرد و معنا را در آن زبان دارد یا در زبان آلمانی “Recht” آنجا هم داستان همان است. در زبان فرانسوی واژه‌ی “Droite” بکار برده می‌شود که هم سوی خجسته را نشان می‌دهد، هم در معنای داد و قانون و از این گونه است، پس بر پایه‌ی این باور می‌سزید که رستم بر اسفندیار خشم بگیرد که او را در سوی چپ خود نشانیده بوده است. رستم آن چنان برمی‌آشوبد که پرهیز و پروای میهمانانه را به کناری می‌نهد، بر بهمن بانگ برمی‌زند آن چنان که گویی چاکر و فرمان‌بردار اوست که جایی شایسته‌ی وی برای او بیاراید. من این بیت‌ها را از شاهنامه برای شما می‌خوانم زیرا می‌خواهم به نکته‌ای برسم که از دید داستان شناسی نکته‌ای است بسیار نغز و بنیادین، نمونه‌ای است گمان زدای، برهانی است برا در این که فردوسی داستان‌سرایی است بزرگ حتی می‌توانم گفت بی‌مانند؛ پیشتر در شگردهای داستان‌شناختی در همین داستان رستم و اسفندیار اندکی سخن گفته شد، این نمونه‌ای است دیگر:

به دست چپ ِ خویش بر، جای کرد/ ز رستم همی مجلس آرای کرد *

جهان‌دیده گفت این نه جای من است/به جایی نشینم که رای من است

* آن بزم را به پاس رستم آراست

دیگر بار به واژه‌ی جهان‌دیده بازمی‌خوریم، پیشتر هم بود، شیرخون رهنمون بهمن به شکارگاه رستم هم جهان‌دیده خوانده شد. خواست استاد از کاربرد این واژه آن است که نشان بدهد چگونه رستم سخت خیره به کردار و رفتار اسفندیار می‌نگرد به پاس آن هماوردی و کشاکشی که در میانه‌ی این دو پهلوان هست:

به بهمن بفرمود کز دست راست/نشستی بیارای چنان کِت هواست

آن چه من می خواهم، آن است که در سوی راست نشستی برای من بیارایی، به هر شیوه که خود می پسندی:

چنین گفت با شاه زاده* به خشم/که آیین من بین و بگشای چشم

هنر بین و این نامور گوهرم/که از تخمه ی سام گُنداورم

هنر باید از مرد و فر و نژاد/کفی راد باید دلی پر زداد

سزاوار من گر تو را نیست جای/مرا هست پیروزی و فر و رای

وزان پس بفرمود فرزند شاه/که کرسی زرین نهد پیش گاه **

* مقصود اسفندیار است

** اسفندیار فرمان داد به بهمن که کرسی در جایی که رستم می خواهد، پیش تخت او بنهد.

آن کاربرد درخشان، از دید هنر داستان سرایی در لخت دوم این بیت است:

بیامد بر آن کرسی زر نشست/پر از خشم، بویا تُرُنجی به دست

شاید کسی بپرسد چرا یک باره سخن از ترنجی بویا و خوشبوی گفته شده است و رستم هنگامی که بر آن کرسی زرین می نشیند، آن را در دست می گیرد؟ این همان شگرد داستان سرایی است، صحنه آرایی فردوسی است به هنگام بازگفتن و سرودن داستان؛ رستم سخت خشمناک است از رفتار اسفندیار، از آن روی که می خواهد بر خشم خود لگام بر زند، خویشتن دار و آرام بماند، ترنجی را برمی گیرد و با آن بازی می کند. روان شناسانه هم می توان این رفتار رستم را بر رسید؛ ما هنگامی که برافروخته و خشگمین هستیم، می کوشیم سر خود را با چیزی گرم بداریم تا بتوانیم خشم خود را لگام برزنیم. نکته هایی چنین نغز، کنارین که شاید در نگاه نخستین برخواننده ی شاهنامه آشکار نمی شود، هنر والای فردوسی را در سرودن داستان آشکار می دارد.

به هر روی بزم به پایان می رسد، رستم همچنان خشمناک است، هنگامی که از سراپرده ی اسفندیار بیرون می آید، با سراپرده به تلخ کامی سخن می گوید، می گوید که روزگاری بزرگانی مانند جمشید در تو می آرمیدند، دریغا بر تو که امروز دیگر کسان را در خود جای می دهی، این گفته ها را اسفندیار می شنود، همچنان ستیزه ای در سخن در میانه ی این دو پهلوان در می گیرد، اسفندیار می گوید می سزد که دانشی، زابلستان را غُلغُلسِتان بنامد چون زابلیان همه مرد هنگامه و هیاهوی و غل غل و چند و چون و گفت و گویند. دستانی را به کار می گیرد که چون میهمان از میزبان خشمگین است اما نمی تواند خشم خود را آشکارا بر او نشان بدهد، این خشم را بر پالیزبان – باغبانِ سرای – می ریزد، آن چنان که پیشتر هم گفته آمد، دم به دم ما این ستیز ناسازها را در داستان رستم و اسفندیار به شیوه های گوناگون می بینیم.

پگاهان فردا برمی نهند که با یکدیگر به نبرد بپردازند زیرا نه اسفندیار از خواست خود در می گذرد، نه رستم خواست او را که تن در دادن به بند است، می پذیرد.

نبرد آغاز می گیرد از پگاهان تا شامگاهان اما اسفندیار رویین تن است، هیچ جنگ ابزاری بر او کارگر نیست. یک نکته ی نغز در داستان رستم و اسفندیار این است که رویینه گی اسفندیار در این داستان بسیار کم فروغ آورده شده است، به نمونش یعنی اشارت تنها یک بار رستم آشکارا از رویین تنی اسفندیار یاد می کند، در همان ستیزه های در سخن می گوید: اگر تو خودکامه ای، به بیداد می کوشی، از آن روست که در شهر خود شنیده ای که هیچ سلاحی بر تو کارگر نیست.

این که چرا رویینه گی اسفندیار بازتابی گسترده در شاهنامه ندارد، نکته ای است که اگر نیاز بود در جای خود بدان بازخواهیم گشت. رستم ده ها تیر به اسفندیار می زند بی آن که آسیبی به او برسد اما پیداست تیرهای اسفندیار، رستم را می خلند، بر تن او فرو می روند، خونی بسیار از زخم جای این تیرها روان می شود به گونه ای که رستم نخستین بار در نبرد و آورد به سستی و بی توشی دچار می آید. از سوی دیگر شامگاهان هم فرا می رسیده است، به اسفندیار می گوید نبرد را وانهیم به پگاهان فردا، اسفندیار می پذیرد، می گوید: من تو را زنهار می دهم اما پیمان ببند که خواست مرا برآوری وگرنه می دانی که جان به در نخواهی برد در نبرد با من.

به همان سان نخست بار رخش – یار همواره ی رستم – از زخم هایی بسیار که برمی دارد، بی خداوند خویش به سرای باز می رود، تنها در این نبرد است که رخش رستم را در آوردگاه فرو می گذارد زیرا رخش هم توش و توان خود را از دست داده است:

ببینیم تا اسب اسفندیار/سوی آخور آید همی بی سوار

وگر باره ی رستم جنگجوی/به ایوان نهد بی خداوند روی

شاهنامه پژوهی این دو بیت را از دیدگاهی نغز بر رسیده است و گزارده است. آن هم این است که زمینه سخن در هر دو بیت یکی است. سخن از بازگشت اسب پهلوان است بی سوار اما هنگامی که استاد از اسفندیار و اسب او یاد می کند، واژه ی اسب را به کار برده است، هیچ ویژگی برای اسفندیار نیاورده است. این اسب به سوی آخُر روان می شود، بی سوار، واژه ها، واژه های شکوه مند و درخشانی نیستند اما هنگامی که همین نکته را درباره ی رستم می گوید، واژه ی باره را به کار می برد، واژه ای است گرانمایه تر از اسب، رستم را جنگجوی می خواند، از او با واژه ی خداوند یاد می آورد، باره ی رستم جنگجوی به آخُر نمی رود، به ایوان می رود. این نمودی دیگر از هنر سخنوری فردوسی است. استاد چون رستم را گرامی می دارد، پهلوان پسندیده ی اوست، چنین بشکوه و گرانمایه از وی سخن می گوید.

رستم نالان، افتان و خیزان از جای برمی خیزد و از رود خروشان هیرمند می گذرد، به گونه ای که مایه ی شگفتی و سرگشتگی اسفندیار می شود که از پس بدو می نگریسته است:

چو اسفندیار از پسش بنگرید/ بر آن روی رودش به خشکی بدید

همی گفت کاین را مخوانید مرد/یکی ژنده پیل است با دار و برد

گذر کرد باخستگی ها بر آب/از آن زخم پیکان شده پرشتاب

شگفتی بمانده بُد اسفندیار/همی گفت کای داور کردگار

چنان آفریدی که خود خواستی/زمین و زمان را تو آراستی

در چشم اسفندیار، رستم پهلوانی است شگرف و بی همانند. هنگامی که رستم به ایوان می رسد و رخش پیش از وی، زال و رودابه و دیگر وابستگان، سخت بیمناک می شوند بر جان رستم اما رستم بیش از خویش، نگران رخش است و می گوید به رخش بپردازید و او را درمان کنید اما هیچ درمانی سودمند نمی افتد، سرانجام زال از سر ناچاری فرا یاد پرورنده ی خویش سیمرغ می آید، به شیوه ی آیینی بر کوهساری می رود و مجمری را پر از آتش می افروزد و پر سیمرغ را به آتش می کشد، سیمرغ پس از چندی پدید می آید مانند ابری سیاه و پهناور که آسمان را فرو می پوشد. زال داستان را با سیمرغ در میان می نهد، سیمرغ می فرماید به هر شیوه که هست رستم و رخش نالان و رنجور را نزد او بیاورند، چنین می کنند، او با منقار تیرها را از تن رستم و رخش بیرون می کشد، پر خود را بر زخم ها می مالد، زخم ها به هم می پیوندند و بهبود می یابند. زال می گوید که چه می بایدمان کرد، این داستان فردا هم در نبرد با اسفندیار روی خواهد داد. سیمرغ چاره ی کار را در چیرگی بر اسفندیار به رستم می آموزد اما چندین بار به درنگ می گوید که تو تنها زمانی که ناچار شدی، باید این چاره را به کار بگیری. او را راه می نماید که از درخت گز که در آبخُستی (جزیره ای) در میانه ی دریا رُسته است، چوبی را که سر آن ستبرتر از دنباله باشد، برگزیند، پیکانی کهن را برگیرد، آن را در آب رز (باده) بنهد، آن پیکان را بر این چوبه بنشاند، چوبه ای که دو شاخه بوده است و به چشم اسفندیار بزند.

ما در این بخش از داستان هم به دو بن مایه ی نمادشناختی می رسیم؛ یکی چوب گز است، گز درختی است که هنوز هم در ایران ارزش آیینی دارد و ایرانیان آن را گرامی می دارند، یک نمود این گرامی داشت آن است که پاره ای از شهرها و دهستان های ایران بدین نام نامیده شده است، در ریخت “گز” یا گاهی در ریخت تازی شده ی آن “جز”، دو دیگر آب رز است، باده است، باده در آیین های آریایی نوشابه ای گرامی بوده است، ایرانیان کهن گیاه “هوم” را می چیده اند، آن را در هاون می کوفته اند، از آن نوشابه ای آیینی می ساخته اند، این کار را هر موبدی نمی توانسته است انجام دهد، موبدان بلندپایه، راز آشنای که می توانیم آنان را “موبدان هوم” بنامیم، تنها می توانسته اند این نوشابه را پدید بیاورند و بپرورند. یکی از این موبدان، “آبتین” یا “آتبین” پدر فریدون است، دو دیگر “اَترَت” پدر گرشاسب، سه دیگر “پورشَسپ” پدر زرتشت، زرتشتیان نخستین نماز از نمازهای پنجگانه ی خویش را که بامدادان گزارده می شود، “هاون گاه” می نامند، زیرا در این زمان بانگ هاون ها از آتشکده ها برمی خاسته است، هنگامی که موبدان گیاه هوم را در هاون می کوفته اند.

این نوشابه را در دم های نیایش می نوشیده اند، باور آنان بر آن بوده است که با نوشیدن هوم می توانند با جهان نهان، با ایزدان پیوند بگیرند، در آیین های یونانی و رومی هم شما می دانید که باده ارزشمند بوده است، “دیونیزوس” خدای باده است در یونان، “باکوس” خدای باده است در روم، نکته ای هم در پیوند با باکوس با شما بگویم، نکته ای است نغز از همان نکته ها که به سزا ما را برمی انگیزد که به ایرانی بودن خود بنازیم و سربرافرازیم، به گمان بسیار باکوس ریخت لاتینی شده “بغ” است، “بغ” یا “بک” با پساوند “اوس” شده است باکوس. نکته ای بسیار نازک در آن میان این است که رومیان، کهن زادگاه باکوس را نسا می دانسته اند، بیشتر نام این شهر همراه با واژه ی سپند به کار برده شده است. نسای سپند و آیینی، نسا یکی از شهرهای بزرگ ایران بوده است در روزگار اشکانی.

به هر روی سپندی و ارجمندی باده نزد ایرانیان تا بدان پایه بوده است که در ایران پس از اسلام در ادب نهان گرایانه و رازآلود پارسی به ویژه در نمودی این ادب که گاهی آن را مغانه سرایی می نامیم، باده پرستی برابر می افتد با خداپرستی. واژه های “خرابات” که ریختی است از “خورآباد” در معنی پرستشگاه مهر، مهرابه، ساقی، ساغر، می فروش همه کاربردهایی رمزی یافته اند:

به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب/که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن

خواست من آن بود که روشن بدارم چرا آن پیکان را رستم به راهنمونی سیمرغ می بایست در آب رز بپرورد.

پگاهان روز سپسین، اسفندیار دل آسوده در خرگاه خود آرمیده است. کمترین بیم و گمانی ندارد که رستم بتواند به نبرد با او بیاید اما خروش رخش را می شنود و بانگ رستم را که می گوید چرا از سراپرده بیرون نمی آیی، مگر نمی خواهی بجنگی؟ اسفندیار سرگشته، شگفت زده، تن به جنگ ابزارها می پوشد و بیرون می آید و به رستم می گوید تو می بایست می مردی، اگر زنده و تندرست در برابر من ایستاده ای، بی گمان فریبی، فسونی در کار توست. سپس سخنی می گوید که همچنان شایسته ی درنگ است. اسفندیار می گوید:

شنیدم که دستان جادو پرست/به هنگام یازد به خورشید دست

چو خشم آرد از جادوان بگذرد/نکردم برابر پس این با خرد

چرا اسفندیار هنگامی که می‌خواهد از آن فسون یاد کند، می‌گوید زال هر زمان ناچار باشد، از خورشید یاری می‌جوید؟ بر پایه‌ی این سخن و گفته‌هایی دیگر از این دست،‌می‌توانیم بر آن بود که از خورشید، سیمرغ خواسته شده است.

سیمرغ نمادی مهری است. بازمی‌گردد به بزرگداشت خورشید یا مهر اما این نکته در این جا کمابیش آشکارا پدیدار شده است. یک انگاره درباره‌ی نام سیمرغ که در آن چند و چون است این است که پاره‌ای از این نام به معنای خورشید است. سیمرغ از دو پاره‌ی “سی” با “مرغ” ساخته شده است. معنای مرغ روشن است اما آن سی به چه معناست؟ این نام در اوستایی بوده است “مِر ِغو سَاِنا در پارسی میانه شده است “سِنْمُورْوْ ” آن مرغو در ریخت مرغ به پارسی دری رسیده است، واژه‌ای که ما هنوز به کار می‌بریم در معنای پرنده است نه ماکیان. کاربرد معنای کهن و نژاده‌ی آن پرنده است. اما “سَاِنَ” یا “سی” چیست؟ گمان این است که این واژه به معنای خورشید است و می‌توان آن را با sun در انگلیسی سنجید، شاید واژه ی تازی سنه که در معنای سال خورشیدی است، همچنان از این واژه ی کهن برآمده باشد. ما این واژه را در ریخت هایی دیگر در نام ها و آمیغ هایی دیگر نیز می یابیم، نمونه را سیندخت که بر این پایه به معنای دختر خورشید است.

به هر روی رستم همچنان به لابه و با فروتنی بسیار از اسفندیار درمی خواهد که کین و دشمنی را فرو بنهد، به سرای او برود، میهمان او بشود حتی می پذیرد که دوشادوش وی به نزد گشتاسب برود، از او بپرسد که چرا چنین رفتاری می بایست با چون اویی بشود؟ اما اسفندیار نمی پذیرد، رستم به ناچار تیر گزین را بر کمان می نهد و به چشم اسفندیار می افکند:

بدانست رستم که لابه به کار/نیاید همی پیش اسفندیار

کمان را به زه کرد و آن تیر گز/که پیکانش را داده بد آب رز

چو آن تیر گز راند اندر کمان/ سر خویش کرده سوی آسمان

همی گفت کای پاک دادار هور/فزاینده ی دانش و فر و زور

همی بینی این پاک جان مرا/توان مرا هم زیان مرا

که چندین بکوشم که اسفندیار/مگر سر بپیچاند از کارزار

تو دانی که بی داد کوشد همی/همه جنگ و مردی فروشد همی

به پادافره این گناهم مگیر/تو ای آفریننده ی ماه و تیر

 

منابع و ماخذ:

نام کتاب: جستاری در فرهنگ ایران

نویسنده:دکتر مرداد بهار

نشر: اسطوره

چاپ نخست: ۱۳۸۵

 

افزودن دیدگاه